پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود
وبه ماهی نگاه میکرد
ومیگفت :
سقف قفست پاره است پس
چراپرواز نمیکنی؟؟؟؟؟
وبلاگ بوی باران http://boooo43.blogfa.com
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود
وبه ماهی نگاه میکرد
ومیگفت :
سقف قفست پاره است پس
چراپرواز نمیکنی؟؟؟؟؟
وبلاگ بوی باران http://boooo43.blogfa.com
باد می دود /
بهار
می دود /
رود
بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود
کوه
استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی
شکسته با عصا / می دود
سنگریزه
ای بدون دست و پا / می دود
می
دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه
های نوجوان / درخت های پیر
آسمان
سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای
زود و سالهای دیر
هرچه
بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می
دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می
دود به پای جستجو
می
دود به های و می دود به هو
می
دود فقط به سوی او
عرفان نظر آهاری
ماهْ مرشد ما را بر بالاي تپهاي بُرد و درختي را نشانمان داد. دستهاي درخت بالا بود و داشت دعايي ميكرد. همه خواب بودند و تنها او بود كه بيدار بود. برگهاي سبزش بوي حق ميداد.
ماه مرشد گفت: اين درويش سبزپوش را كه ميبينيد، قرنهاست كه اينجا ايستاده است و با خدا گفتگو ميكند. اين درويش سبزپوش اما نامش سرو نيست، نه انار و نه گلابي و نه گيلاس. نام اين درخت، درخت اندوه است و ريشههايش از اشك آب ميخورد.
هر كس اندوهي دارد، به پاي اين درخت ميريزد، هركس غمي دارد و غصهاي زير اين درخت به خاكش ميسپارد. اين درخت اما ميداند كه چگونه تلخي اندوه را به شيريني بدل كند. او درخت اندوه است ميوهاش اما شور و شادي و شكر و شيريني.
درخت اندوه همچنان ذكر ميگفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه پيرزني نحيف و رنجور خودش را به او رساند و به پايش نشست و گريست و گريست و گريست. پيرزن رفت و اشكهايش جويي شد به پاي درخت اندوه. درخت همچنان ذكر ميگفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه شاعري آمد و شعرهايش را به پاي او ريخت. خاك پاي درخت را كند و كند و كند. و كلمههايش را خاك كرد، شعرهايش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را. و رفت.
درخت اندوه همچنان ذكر ميگفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه كودكي آمد، جوجه گنجشكي در دستش بود، مرده. كودك قبر كوچكي كند و از برگهاي درخت اندوه، كفني براي گنجشك درست كرد. گنجشك را در قبر گذاشت و سنگي بر آن نيز. سنگي كوچكتر از كف دستهاي كوچك.
فاتحهاي براي گنجشك خواند و اشكي ريخت و رفت. فردا صبح اما، اشكهاي پيرزن خندهاي شد بر شاخه درخت و واژههاي تلخ شاعر، شعري شيرين شد بر شاخه درخت و جوجه مرده، پرندهاي شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه درخت. پيرزن سبدي آورد، شعرها را از شاخه چيد، كودك آمد اما گنجشك را از شاخه نچيد. تا بماند و آوازي بخواند، شادمانه.
ماهمرشد گفت: درود خدا بر اين درخت باد كه مؤمن است، زيرا مؤمن تلخ ميخورد اما شيرين بار ميدهد.
ما رفتيم و آن مؤمن بيادعا اما همچنان ذكر ميگفت و دستهايش رو به آسمان بود.
عرفان نظرآهاری
روزی در کشور هندوستان مخترع شطرنج اختراع بی نظیر خود را به نزد پادشاه برد، پادشاه از این اختراع بسیار خوشش آمد و مرد را نزد خود خواند و به او گفت:
((هر چقدر طلا بخواهی بگو تا به تو بدهم.)) مرد گفت: ((من طلا نمی خواهم به جای آن به من گندم بدهید.)) وقتی از او خواستند که مقدار گندم درخواستی را بگوید، گفت:
((در خانه اول شطرنج یک دانه گندم، در خانه دوم دو عدد، در خانه سوم چهار عدد و... همینطور تعداد دانه های گندم در هر خانه را در عدد 2 ضرب کنید تا تعداد دانه های خانه های بعدی به دست آید تا اینکه به آخرین خانه برسید.))
پادشاه از این درخواست خنده اش گرفت و به ملازمان خود دستور داد تا با دادن مقداری گندم درخواست او را اجابت کنند ولی...
امروزه کارشناسان کشاورزی به کمک محاسبات ریاضی به این نتیجه رسیده اند که اگر سطح کل کره زمین مزرعه گندم باشد 5/5 بار باید زیر کشت گندم برود تا بتوان گندم درخواستی مخترع شطرنج را تهیه کرد.!!!
در واقع دانه های گندم در هر خانه شطرنج تشکیل یک تصاعد هندسی می دهند با قدر نسبت 2 و آخرین خانه شطرنج به تنهایی تعداد 2 به توان 63 دانه می باشد که عددی است 19 رقمی که چیزی بیش از ده میلیارد تن وزن گندم در خانه آخر است.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
عرفان نظرآهاری
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دوید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت؟
ناگهان چقدر زود دیر می شودحرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود !
نگاهی نکم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزاد دهد کسی را
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم